تبليغاتX
عشق زندگی

عشق زندگی

عشق و دختر

نظر یادتون نره

  

   

 

                                                                   

 

 

امشب هم برای تو خواهم نوشت

 

شبی در سکوت تنهایی خودم

شبی پر از ستاره های عاشق

شبی با نور قرص ماه

می نویسم از تو برای تو

چون دل بهانه را در خود می بیند

چون دستانم گرمی دستانت را می خواهد

چون چشمانم دیدن نوری را می خواهد که فقط در چشمان تو آن را پیدا خواهد کرد

 

امشب باز خواهم رفت به جایی

به دنیایی که در تنهایی خودم آن را ساختم

دنیای که در تنهایی به سراغش می روم نه در تنهایی

من همیشه می روم

و من تو را در این دنیای خودم آورده ام و جای دادم

 

این دنیايه کوچک من شاید عجیب باشد

چيز های را در آن قرار داده ام

 

چيز هايی را کنار گذاشتم که در اين دنيای بزرگ اين طور نيست

در دنیای کوچک خود هوس را کنار گذاشتم

نفرت و نا امیدی را راه نداده ام

در آنجا همه چیز شکل انتظار دارد

عشق را سر دروازه آن نوشتم.

پایه های دوست داشتن را آنفدر محکم زدم که به هیچ عنوان از بین نخواهد رفت

و من تو را در آغاز این دنیا قرار داده ام

   

  رهگذر عاشق

         عشق يعني حسرت شبهاي گرم

       عشق يعني ياد يک روياي  نرم:

           عشق يعني يک بيابان  خاطره      

           عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

       عشق يعني گفتني با گوش کر

                              عشق يعني ديدني با چشم کور

                              عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

                              عشق يعني آخر خط بهشت

                              عشق يعني گم شدن در لحظه‌ها

                              عشق يعني آبي بي انتها

                              عشق يعني يک سوال بي جواب

                              عشق يعني راه رفتن توي خواب

         

   
 

به کوه گفتم عشق چیست؟! لرزید

به ابر گفتم عشق چیست؟! بارید

 

 به باد گفتم عشق چیست؟! وزید

 

به پروانه گفتم عشق چیست؟! نالید

 

به گل گفتم عشق چیست؟! پرپر شد

 

 به انسان گفتن عشق چیست؟

اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:

 

دیوانگیست این همون دیوانست

 

                                                         

 

 

 

 

   

نمی دانم برای چه؟


 نمی دانم چه می خواهم خدایا

                                    به دنبال چه می گردم شب و روز

  چه می جوید نگاه خسته من

                                  چرا افسرده است این قلب پر سوز

      

      گریزانم از این مردم که با من

                                            بظاهر همدم و یکرنگ هستند

       ولی در باطن از فرط حقارت

                                            به دامانم دو صد پیرایه بستند

   

 

 

 او را رها کردم

 

و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی

 

اما من انقدر دوستش داشتم

 

که اورا رها می خواهم

 

 رها از تمامی بندها و زنجیرها

 

هرچند که او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

 

چرا که من خود اینگونه خواستم

 

هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او

 

برای او بندی نساختم

 

اما او در بند خود گرفتار بود

 

ای کاش از خود رها شود

 

همان گونه که من با او از خود رهاشدم ......

 

   
                

دیشب کنار پنجره داشتم با ماه حرف میزدم گفتم :ای ماه زیبا، چرا نزدیکی های صبح که آفتاب

 

میخواهد از پشت کوه ها بالا بیاید، قبل از ظاهر شدنش تو میروی و پنهان میشوی؟

 

چرا سر جای خود نمیمانی که خورشید هم بیاید و دوتایی دنیا را روشنتر و قشنگتر بکنید؟....

 

ناگهان دیدم که ابری آمد و جلوی ماه را گرفت ،چند دقیقه بعد آسمان تاریک شد و بعد.... کم کم

 

دیدم که بارانی آمد و دانه هایش به داخل اتاقم ریخت ناچار پنجره را بستم واز پشت شیشه به

 

آسمان بارانی نگاه کردم

 

خدایا مگر حرفهای من چه تاثیری روی ماه گذاشت که آن طور به گریه افتاد؟......

 

   

بر سنگ قبرم بنویسید


بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
 بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
   

                                      i love you 

             از بهار پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت تازه شكفته ام هنوز نمي دانم.

 

از تابستان پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم.

 

از پاييز پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت در هزار رنگ آن باخته ام نمي دانم.

 

از زمستان پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت سرد است وبي رنگ.

 

از مادرم پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت يعني هر كه در اين خانه است.

 

از پدرم پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت يعني تو.

 

از خواهرم پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت هنوز به آن نرسيده ام.

 

شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه ؟ شرمگين و خجل خود را در آغوش

 آسمان پنهان كرد.

 

شبي ديگر باز از ماه پرسيدم كه عشق يعني چه ؟ ماه با چهره اي باز و خندان

 گفت يعني مهتاب.

 

از خود عشق پرسيدم كه آخر عشق يعني چه ؟ با تبسمي گفت يعني مهر بي پايان به خالق هستي....

   

دوست دارم خودت می دونی


دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 

   

درد و نفرین به سفر باد که منو از تو جدا کرد

           تو رو اون گوشه دنیا منو این طرف رها کرد

                    تو رو داشتن آرزومه  زندگی بی تو حرومه

                            نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو برومه

                                        بعد  تو کسی نیومد  بتونه  جاتو بگیره

                                                  که بخاطرش بمیرم که برای من بمیره 

                                                          درد و نفرین به سفر باد که منو از تو جدا کرد

   
hello

 

656

4

 

 

   
love

               يه شعر عاشقانه

 

 

 

توي يك كلاس خلوت ...................... دوتا دانشجو اسيرن

 

دو تا بد شانس ، دوتا تنها ................ يكيشون تـــو ،  يكيشون مـــن

 

قلب استاد مثل سنگه ....................... سنگ سرد و سخت خارا

 

زده قفل بي صدايي .......................... به لباي خسته ي ما

 

چشم استاد شده خيره ........................... مراقبه  ،  آخر ِ گيره

 

مهربونيه ِ نگاشون ................................ كم كــــَمــَــك داره مي ميره

 

نمي تونيم كه بـجـنـبـيم ........................ پيش اين استاد كافر

 

10    گرفتن من و تو .......................... قصه هست قصه آخر

11     

هميشه فاصله بوده ............................... بين برگاي من و تو

 

با همه ي تلخيه گذشته .......................... امتحاناي من وتو

 

راه دوري بين ما نيس .......................... اما باز اينم زياده

 

تنها اميد من وتو .................................. اين مراقبه باحاله

 

كاش ميشد برگه عوض كرد .................... كاش ميشد تقلبي كرد

 

كاش ميشد از جايي ديد زد .................... روي برگ خود كپي كرد

 

ما بايد با هم بشينيم .............................. اگه ميخوايم كه نيفتيم

 

واسه ما جدايي مرگه ............................... تا جدا بشيم مي اُفتيم

 

كاشكي جاهامون عوض شه ..................... من وتو باهم بشينيم

 

توي يه فرصت طلايي ........................... برگاي همو ببينيم

 

شايد اونجا واسه ي ما ............................ ديگه گـير بازار نباشه

 

خيلي خوبه اگه با ما ................................. جاسوس و رادار نباشه

 

اين جاي شعر كه رسيدم ......................... از نوشتن دست كشيدم

 

سرمو بالا آوردم ...................................... يهو مراقبا رو ديدم

 

::: به جاي حل  ِ مسائل ........................... اين اراجف و نوشتي:::

 

راستي خوب شد كه به سرعت ................ از توي خوابم پريدم

 

چونكه از ترس مراقب ............................ خودمو قهوه اي ديدم

 

   
ای بابا ناراحت نباش.یا خودش میاد یا نامش یا پاکته خامش
   

منتظر نظرات قشنگتون هستم

   
 

عشق و ازدواج

 

شاگردی از استادش پرسید عشق چیست ؟

 

استاد در جواب گفت:

 

به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش

 

 که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!

 

شاگرد به گندم زار رفت ، پس از مدتی طولانی برگشت.

 

 استاد پرسید: چه آوردی؟

 

شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به 

 

 امید پیدا کردن پرپشت ترین خوشه تا انتهای گندم زار رفتم.

 

استاد گفت : عشق یعنی همین.

 

 شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست؟

 

استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم

 

نمی توانی به عقب برگردی!

 

 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

 

استاد پرسید: که شاگرد را چه شد؟

 

و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم اگر جلوتر

 

بروم باز هم دست خالی برگردم

 

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین

                                        

   

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                                  عشق یعنی...           شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

                     

مرا صد بار از خود برانی دوستت دام..

   

عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی

همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی یک شقایق غرق

خون عشق یعنی درد و محنت در درون عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی

یک سلام و یک درود عشق 

عاشقانه

 

 

   
 از تو دل نمی برم اگر چه از تو دلخورم

                                                                   اگر چه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم

هنوز هم خیال کن ! کنا ر تو  نشسته ام ...

                                                                   منی که در جوانیم به خاطرت شکسته ام     

تو درسراب عشق من شبانه خنده میکنی

                                                                    من شکست خورده را  تو خود برنده میکنی

نیامدی و سالها نظر  به جاده دوختم ...

                                                                     بیا ببین  بدون تو  ،  چه عاشقانه سوختم

رفیق روزهای خوب  ،  رفیق خوب روزها

                                                                     همیشه ماندگار من ، همیشه در هنوزها   

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی

                                                                     به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی!

 

 

من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه

پس دلم تا کی ؟!!  فضای غصه رو  مهمونیه

من دیگه بسه برام  تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی ؟

واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی؟

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش به شما ٬ ما که رسیدیم ته خط !!!

همه درویش ٬همه عارف٬ جای عاشق پس کجاست ؟

این همه طلسم و ورد  جای خوش دعا کجاست ؟

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم  آماده شم

یا یه موجود کم  و خالی و پر افاده شم

 وایسا دنیا٬ وایسا دنیا ٬من میخوام پیاده شم

 وایسا دنیا ٬ من میخوام پیاده شم ...

 وایسا دنیا ... 

تو که تنها نمی مونی ٬ من تنها رو دعا کن

                              خاطراتم و نگه دار اما دستام و رها کن

دست تو اول عشقه٬ بسپارش به آخرین مرد

                                                 مردی که پشت یه دیوارواسه چشمات گریه میکرد  

 

         

 

من اگر دختر نفرین شده تقدیرم

                        اگر از راز جهان وارث یک احساسم

                                                 تو همان آدمک چوبی پیمان شکنی !

                                                                                که فقط لایق آتش زدنی ...

   

می نویسم به پاکی آسمانها

به روشنی دریاها

به ژرفای نگاه اقاقی

و به دل انگیزی بوی بی نظیر  اقاقی

 

 

باید که درد کبود وجودت را رنگی روشن بنوازم

 باید ماهرانه نقاشی کنم

و این نقش بی همتا را تا ابد جاری سازم

باید که در تنگنای این دنیای سیاه

دلم را خاک پایت گردانم

دستهایم را توشه سفر سازم

و در کنار دریای یاسهای منجمد

افق بی کران " آفتاب" را ماندگار سازم

 

آیا می توانم؟

                                                 TinyPic image

 

 

   
درباره وبلاگ
--------------------------------------------------------------------------------

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
دوستان من
نوشته های پیشین
نویسندگان وبلاگ
بخش ویژه
<